آنيسا آنيسا ، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

پرسه

بدون عنوان

عزيز مامان مي خوام يك سري خاطرات مربوط به اين سه ماه اول رو برات بنويسم 1- هفته دوم عيد رفتيم زنجان عروسي پسرعموي بابايي هوا هم خيلي سرد بود توهم غير قابل كنترل چون توخونه هاي اونجا كه همش در باز بود نمي شد تو را توخونه بند كرد شيطون خانم . 2- ارديبهشت ماه رفتيم شيراز خيلي خوش گذشت هوا هم خوب بود و توهم با ما همكاري لازم رو داشتي عزيزكم 3- آخراي ارديبهشت پريا و پرهام اومدند خونمون يك روز رفتيم سرزمين عجايب يك روز رفتيم عروسي سحر دختر دايي مامان و هفته بعدش هم رفتيم عروسي دختر خاله بابايي (هميشه به عروسي جيگر گوشه من ) 4- ماماني تازه گيا خيلي بد غذا مي خوري همه اون چيزهايي رو كه يه زماني دوست داشتي رو هم حالا ديگه دوست نداري فقط دوست ...
8 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام گل گلي مامان اميدوارم سال 91 سال خوبي براي همه ، ما و تو باشه . ما 5 فروردين رفتيم عروس پسر عموي باباي (زنجان) تو هم حساب اونجا آتيش سوزوندي نمي شد يك لحظه يك جا بشيني و دنبال بچه ها راه مي افتادي تو حيات و كوچه و ... يكي هم بايد دنبالت مي اومد . لباست هم كه نمي گذاشتي عوض كنيم . كلا من اونجا يك هفت هشت باري مي زدم پشتت تا نفست برگرده از بس كه گريه مي كردي كه كاري به كارت نداشته باشم . قربونت برم آخه اين كارها چيه عزيزم . الان جيگر مامان كلمات رو تقريبا بلدي بگي و منظورت رو مي رسوني مي گي عروس(عروسك) - ماه - بشي(بشين) - با (باز) پا(پاشو) و...     
19 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام ماماني ببخشيد مدتي بود وقت نكردم به وبلاگت سر بزنم خيلي كار داشتم عزيزم مي خوام يه مقدار از كارهات برات بگم گل مامان الان ديگه خيلي خوشگل از صبحتهاي ما تقليد مي كني و وقتي مي گم بعبعي مي گه    تومي گي بع بع         مي گم پيشي مي گه    تو مي گي مي مي         مي گم هاپو مي گه      تو مي گي آپ آپ از دعوا و بحث اصلاً خوشت نمي ياد وقتي دو نفر باهم بحث مي كنن تو عصباني ميشي و داد مي زني هركس به تو مي گه مي ياي خونمون مي گي        نه نه    اي كه قر...
25 بهمن 1390

عزيز ما

آنيساي قشنگم پنج شنبه 8 دي با مامان و بابا ايليا مهسا خانم و علي آقا رفتيم مركز خريد ونك بعد رفتيم رستوران خاقان تو هم كه بعد از ظهر نخوابيده بودي يه مقدار داد و بيداد راه انداختي . بعد هم اومديم خونه .جمعه هم معصوم خانم ما رو با مادر جون اينا خونشون دعوت كرده بود . البته ما نتونستيم بريم چون قرار بود بريم دنبال خاله پريسا اينا و اونها رو ببريم خونه مامان بزرگ . خلاصه جمعه صبحانه خورديم ما رفتيم دنبال خاله پريسا و پريا و رفتيم  خونه مامان بزرگ . مادرجون اينا هم رفتند خونه معصوم خانم . شب هم رفتيم خونه معصوم خانم اينها و بعد با مادر جون و بابابزرگ و بقيه اومديم خونه . قربونت برم كه تو مركز خريد مي خواستي دستت رو ول كني خودت راه بري عزي...
10 دی 1390

رويداد هفته (شب يلدا)

آنيساي خوشگل مامان الان ديگه ماشاء الله حسابي راه مي ري بوس پرت مي كني مامان و بابا مي گي خلاصه هركاري كه لازمه كه دل مارو ببري انجام مي دي . شب يلدا رفتيم خونه خاله مينا مامان بزرگ و بابا بزرگ هم اونجا بودند البته قبلش با عرفان رفتيم و براش كادوي تولدش رو خريديم به انتخاب خودش اون هم دو تا ماشين و يك سري سرباز رو انتخاب كرد و به انتخاب خودمون يك لباس براش خريديم . براي آنيسا كوچولو هم يك بوت خوشگل خريديم و رفتيم شب يلدا واي كه چقدر خورديم . شب يلدا واقعاٌ كاراي سختي بايد انجام بديم . بعدهم خاله پريسا و عمو افشين و پرهام پريا از آستارا اومده بودند و باهاشون قرار گذاشتيم رفتيم خونه ما . خلاصه تو پرهام هم خيلي باهم نمي ساختين البت...
7 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرسه می باشد