بدون عنوان
عزيز مامان مي خوام يك سري خاطرات مربوط به اين سه ماه اول رو برات بنويسم
1- هفته دوم عيد رفتيم زنجان عروسي پسرعموي بابايي هوا هم خيلي سرد بود توهم غير قابل كنترل چون توخونه هاي اونجا كه همش در باز بود نمي شد تو را توخونه بند كرد شيطون خانم .
2- ارديبهشت ماه رفتيم شيراز خيلي خوش گذشت هوا هم خوب بود و توهم با ما همكاري لازم رو داشتي عزيزكم
3- آخراي ارديبهشت پريا و پرهام اومدند خونمون يك روز رفتيم سرزمين عجايب يك روز رفتيم عروسي سحر دختر دايي مامان و هفته بعدش هم رفتيم عروسي دختر خاله بابايي (هميشه به عروسي جيگر گوشه من )
4- ماماني تازه گيا خيلي بد غذا مي خوري همه اون چيزهايي رو كه يه زماني دوست داشتي رو هم حالا ديگه دوست نداري فقط دوست داري شير بخوري چرا گلم ؟
آخه مامان سركار مي ره تو از صبح تا مامان بياد هيچي نمي خوري خانم آخه اين به نظر شما درسته 
5- عزيزم اگه خدا بخواد هفته ديگه مي خواهيم بريم مشهد .ماموريت آموزشي - تفريحي مامان هست (10/3/91)اميدوارم اونجا هم دختر گلي باشي غذا هم بخوري عسل مامان .
6- الان ماشاءالله همه چيز رو مي گي و منظور تو مي رسوني قربون تو بره مامان .
7- در حال حاضر در خونه خواب هستي و در كنار مادر جون
بوسسسسسسسسس فراوان


بدون عنوان
