عزيز ما
آنيساي قشنگم پنج شنبه 8 دي با مامان و بابا ايليا مهسا خانم و علي آقا رفتيم مركز خريد ونك بعد رفتيم رستوران خاقان تو هم كه بعد از ظهر نخوابيده بودي يه مقدار داد و بيداد راه انداختي . بعد هم اومديم خونه .جمعه هم معصوم خانم ما رو با مادر جون اينا خونشون دعوت كرده بود . البته ما نتونستيم بريم چون قرار بود بريم دنبال خاله پريسا اينا و اونها رو ببريم خونه مامان بزرگ . خلاصه جمعه صبحانه خورديم ما رفتيم دنبال خاله پريسا و پريا و رفتيم خونه مامان بزرگ . مادرجون اينا هم رفتند خونه معصوم خانم . شب هم رفتيم خونه معصوم خانم اينها و بعد با مادر جون و بابابزرگ و بقيه اومديم خونه .
قربونت برم كه تو مركز خريد مي خواستي دستت رو ول كني خودت راه بري عزيزم .
قربونت برم كه شب مي گفتم ببعي مي گه تو مي گفتي بع بع
مي گفتم هاپو مي گه تو مي گفتي آپ آپ
مي گفتم پيش مي گه تو مي گفتي مي مي
دوستت دارم عسلم 


عزيز ما
